زن نوشت

می شوی سه نقطه

 آنقدر اسم کوچکت را صدا می زنم

 که اتاقم پر می شود از تو

آنقدر تو را تکرار میکنم

که می شوی خودمانی قلبم

آنقدر از تو می نویسم

که می شوی سه نقطه

می شوی همه مفاهیم

 

[ پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]


تو را دارم

تمام شعرهایم را گفته ام

وقت رفتن است

صدایی از دور با من است

همه داشته هایم را می گذارم برای تو

صفحه قدیمی لحظه های با هم بودن را ،

تیک تاک انتظار ساعت های تنهایی را

خواستی

قاب عکس خالی را از تصویر خاطره هامان پر کن

من هیچ چیز نمی خواهم

تو را دارم

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]


شنیده نمی شوی

دلت پر می شود ،دلت خالی می شود ،می خواهی گلایه کنی،نمی خواهی گلایه کنی.

حرفهایت شنیده می شود،حرفهایت هیچ گاه شنیده نمی شود.

هزار حرف هست،هیچ حرفی نیست.

چرا این گرما دست بردار نیست،دلم باران می خواهد..

 

 

[ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]


نمی خواهندت

خودت باشی نمی خواهندت،زن باشی نمی خواهندت،کودکی رها شوی

نمی خواهندت،درونت به زندگی بخندد نمی خواهندت،عاشق شوی نمی خواهندت

عشق بورزی نمی خواهندت،دلت را واژه کنی نمی خواهندت

می دانی اینجا نمی خواهندت

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]


فردا

از پشت پنجره به دانه های باران خیره شد."چه راحت سکوت را از شب می گرفتند و

کوبش وار آرامش می آوردند ."

سرش را به شیشه چسباند و با دهانش بخار درست کرد."همه چیز را می گویم همین فردا"  

بعد انگشت کوچک وظریفش را روی شیشه بخار گرفته کشید"چقدرمی خواست

وقتی نگاهش می کند بگوید "

"مدتهاست دوستش دارد،بی آن که او بداند..."

 

[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]


راه

دو سالی می شود که دورم. نه از نوشتن، از این صفحه . اما امروز یکهو دلتنگ شدم. گوشه ای از قلبم هوای "زن نوشت"را کرد. دلم هوای دوستان همیشگی و گذری ام را کرد. کجا بودم ؟دقیق نمی دانم . فقط بدان همه لحظه هایم در راه بودم .راهی بی مقصد .

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]


به سیاهی بی وفایی

نمیدانم  آنچه میبینم را باور کنم؛ یا آنچه که روزگاری نزدیک می شنیدم از .........

شنیده هایم رنگ داشت سرخ بود و سبز...دیده هایم اما بی رنگ است وگاه به سیاهی بی وفایی.

 

[ شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]


او که بیاید...

او که بیاید شمعدانی های  منتظر گل می دهند وپروانه های سفر کرده میل بازگشت میکنند، او که بیاید رفتن در این مسیرپرالتهاب هزار چم  همچون قدم زدن میان درختان  پر شکوفه دلنواز می شود،او که بیایید می توان پای دار قالی عشق ماندگار شد و نگاه را رج زد،مشق انتظار رابه یک لحظه دیدارش می توان هزار هزار بار سیاه کرد ، با او می توان تا ابدیتی عاشقی کرد.....

 

[ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ وجیهه قنبری ] [ نظرات () ]