به سیاهی بی وفایی
نمیدانم آنچه میبینم را باور کنم؛ یا آنچه که روزگاری نزدیک می شنیدم از .........
شنیده هایم رنگ داشت سرخ بود و سبز...دیده هایم اما بی رنگ است وگاه به سیاهی بی وفایی.
او که بیاید...
او که بیاید شمعدانی های منتظر گل می دهند وپروانه های سفر کرده میل بازگشت میکنند، او که بیاید رفتن در این مسیرپرالتهاب هزار چم همچون قدم زدن میان درختان پر شکوفه دلنواز می شود،او که بیایید می توان پای دار قالی عشق ماندگار شد و نگاه را رج زد،مشق انتظار رابه یک لحظه دیدارش می توان هزار هزار بار سیاه کرد ، با او می توان تا ابدیتی عاشقی کرد.....
نبودن ها...
نقل چراها و ای کاش ها نقل دویدن میان دشتی مه گرفته است، می دانم.با این حال دل می خواهد نبودن ها را بداند....
چشم به راه نبودم که آمد...
چشم به راه نبودم که آمد.بی خبر،آرام.چشم و گوشم طعم انتظار نچشیده بودند که صدای قدمها و خنده نگاهش در سکوت هزار لایه و سنگین خانه گم شد.
بهار رسید و من در فصل دیگری بودم.سبزی به جا مانده از حضورش را کمی بعد به تماشا نشستم و نفس کشیدم.
کار مهم!!!
یادش بخیر!دوستی بود که میگفت تا دیر نشده دستت را به جایی آویزان کن،کاری کن کاری مهم. بگذار ردی از تو بر خاطره ها بماند .و من هرگز کار مهمی نکردم ، بر هیچ خاطری جای پایم نماند.و دستهایم.....
دستهایم هنوز رها هستند و خود را به جایی نیاویختند.
من دیگر آن دوست را ندیدم و هیچ گاه نداستم مهم بودن به چه معناست .............
چشمهایش
چشمهای او با آن نگاه مخملی، شد زندگی .....
هیچ مگو
دوش دیوانه شدم،عشق مرا دید و بگفت:
آمدم،نعره مزن،جامه مدر، هیچ مگو
گفتم: ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت:آن چیز دگر نیست دگر،هیچ مگو "مولانا"
به تو سلام می دهم
همین نزدیکی،پشت دیوارهای باغ سیب،بعد ازآن میان بر ساده ،همان جا که شمعی می سوخت از روشنایی ،و آواز جستجو می خواند،راه بود،راهی که انتهایی نداشت ، همان جا بود که او حلقه موهای مواجش را رها کرده بودو من پا به راه گذاشته ونگذاشته دلم را میان حلقه گیسویش از دست دادم...
وحال از میانه راه به تو سلام میدهم .
این بازگشت، بازگشت از راه نیست،رفتنی دیگر است...
